تبليغاتX
دختر ارديبهشت

شکستم در خودم

نشنید کسی

صدای خرد شدنم را

حتی تویی که در یک قدمی ام بودی ...

+ نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت 20:52 توسط زهرا |


به دعوت وبلاگ ابا حنانه:

--- روغن داغ شده جلز ولز میکند...صدای هود بلند است ،صدای تلویزیون هم.دستم میسوزد از داغی روغن بس که شعله های آتش زیرش را زیاد کردم....می شنوم آتش ...هتک حرمت ...قرآن ...محکوم...وسایل سفره را میچینم و در آمدو رفت هایم میبینم در صفحه تلویزیون دستهای بی حیایی را که بی شرمانه تقدست را پاره پاره کرده و میسوزانند...ناخودآگاه زیر لب می گویم" دیوانه ی بی شرمه گستاخ" و تمام خشمم انگار فقط چند کلمه احساسی ایست که از دهانم خارج میشود و با خودم فکر میکنم همش احساس و احساس و احساس..؟؟...پس کی عمل .عمل به کتابی که برای هدایت بشریت آمده و رسالتی بزرگ دارد و وای که منه بی عمل و احساسی  چقدر کوچک و حقیرم در برابرش.سهم من از تو تنها ماه رمضان و احیانا یکی دو روز اینورو آنورش است ...سهم من از تو اینست که عزیزت داشته ام روی پارچه سبز تزئین شده ی یکی از طبقات کتابخانه ام ...هر چه بیشتر فکر میکنم میینم نخیر...من گستاخ ترم که " می شناسمت"  ولی "نمی دانمت".

 --- امروز تولد کسی هست که تو از دستش به شدت رنجیدی.دعوا بوده حلوا هم خیرات نمیکردن ،ده تا اون گفته یکی تو(نسبتش همین جوری بود دقیقا).و به بچه گانه ترین شکل ممکن با هم قهرین.توی اتاقت پشت میز نشستی و تو خودتی که بی مقدمه نگاهت به تقویم میوفته و میبینی که خب سه شنبه س ...شهریوره ...بیستو سومه...بعد یکدفعه مکث می کنی وبیستو سومه را تکرار می کنی ،بعد یه کم فکر می کنی و زیر لب بیست و سوم شهریوره را تکرار میکنی و نمی دانی که چرا یکهو دلت میلرزد...آره میلرزه و تو با آن فرد تنها شاید یک اتاق فاصله داشته باشی و تنها چند قدم....اما مطمئنا در حال حاضر نمی توانی قدم از قدم برداری....بحث غرور و این جور مزخرفات هم نیست بلکه تنها بحث قلبت است که بدجور رنجیده خاطر شده...و شاید عمری بتواند فراموش کند هر آنچه را که شنیده،شاید برایش شنیده ها کهنه شوند اما فراموش نه...هرگز.پس تو با این قلب شکسته و با کسی که امروز تولدش هست چه کنی...؟....و شاید اینچنین است که استفاده از تکنولوژی سرد به کمکت خواهد آمد.تکنولوژی و خدمت به انسانی با قلب شکسته که مغرور نیست و تنها رنجور است و قادر به هیچ گونه دیالوگی نیست.پس دستت به سمت گوشی ات میرود و سند میکنی " تولدت مبارک" (بدون هیچ آیکون قلب و ماچ واین سوسول بازی ها).تنها ده بار انگشتت را روی دکمه های حروف میزنی و دلیوری اش که می آید خیالت راحت می شود .لبخند محوی داری و نفس راحتی میکشی و تنها منتظر می مانی تا ببینی وقتی پیامت به آن اتاق که در چند قدمی توست میرسد و او که قلبت را رنجانده آن را می خواند چکار خواهد کرد...تو منتظری...


+ نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 20:46 توسط زهرا |


كسي ازش توقعي نداره،اونم از هيشكي توقعي نداره.كلا صفر صفر مساوي.حالا اينكه اون از هيشكي توقعي نداره رو هم ميشه به حساب بي توقعيه ذاتيش گذاشت هم به حساب اينكه خب هيشكي ازش توقعي نداشته، متقابلا اينم متوقع نيست ،اما اين موضوعي نيست كه به ما مربوط بشه.موضوع اينه كه چطور يه موجودي كلا اينطوري ،حال ميكنه كه اينقدر خنثي باشه.البته براي معرفيش منصفانه نيست همين طور خشك و خالي بگيم يه موجود خنثي ست ،اما خب ويژگيه بارزش همينه و كاريشم نمي شه كرد.يعني هيچ وقت نمي بيني محض رضاي خدا ري اكشني...عكس العملي كوفتي چيزي از خودش ساطع كنه.هيچ...همينم كارو خيلي خيلي سخت مي كنه.ارتباطه باهاش رو ميگم.فِك كن ...تو هيچ وقت نمي توني بفهمي در مورد چي داره فكر ميكنه يا اصلا در مورد حرفي كه الان زدي يا كاري كه جلو روش انجام دادي چه نظري داره.نه مخالفه،نه موافق...كلا ممتنعه.و كلا براي همه چي همين طور ممتنع و خنثي ست ها.چه چيزايي كه شونصد درصد بهش مربوط مي شه چه چيزايي كه به هيچ وجه بهش مربوط نيست.خب...يه كسي با اين شرايط ،شايد به نظر بياد كه چقدر از همه چيز راضيه و چقدر تو فاز همه چي آرومه و حتي من چقدر خوشحالم هستش و اصلا به خاطر اين جو و فضاي درونيه كه سكوت ميكنه و مدام رو سايلنته اما نه...كافيه تو اون چشماش خيره بشي تا ته ته وجودشو بخوني ...كه عاشوراست انگار....بعد حالا با خودت فِك مي كني آخه موجود، آدم ،انسان ،گنده ،تو كه دلت پره ...تو كه منتظره يه جرقه اي تا بغض بي صاحابت بتركه ،تا به حرف بياي ،چرا پس روزه سكوت گرفتي ...يه چيزي بگو...يه حرفي بزن،يه اعترافي كن به كرده هات و نكرده هات ...به خواسته هات و نخواسته هات ...به دوست داشتني هات و نا دوست داشتني هات...اما چه مي شه كرد كه يه موجود خنثي و ممتنع عشق ميكنه با همين دنياي ِ مسكوت و ممتنعش...عشق ميكنه ها.


پي نوشت (از نوعه بعدِ شونصد سال نوشت) :يه هو دلم يه جوري شد! ،جَستم اومدم اينجا ببينم وبلاگه اصلا هست نيست !زِنده ست مُرده ست...از اسفند تا حالا نيومدم...ننوشتم (خودمم دارم به چِراش فِك ميكنم،قسم ميخورم!)...نمي دونم به "ييهو هواي يه چيزي به سرت زدن "اعتقاد داري يا نه ...من الان اينطوري شده بودم.


+ نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 2:10 توسط زهرا |


بهار بود

داشتند خانه تكاني مي كردند

من هم قلبم را

ناگهان عاشق شدم



+ نوشته شده در دوشنبه 17 اسفند1388ساعت 17:43 توسط زهرا

خانم  ز-الف  دختر خوبي ست.او سعي مي كند همه كس و همه چيز را دوست بدارد.البته او فقط سعي مي كندها.خانوم ز-الف بار ها از زبان افراد دورو برش جمله قصار" دهنم سرويس شد "را شنيده است اما تا به حال خود نه اين جمله قصار را به كار برده و نه حتي تجربه سرويس شدن دهانش را داشته است.البته اين موضوع فقط تا همين چند هفته پيش صدق مي كرد.زيرا الان به كلي وضعيت تغيير كرده چون دهان خانم ز-الف سرويس شده است،آن هم به شكلي كاملا وحشتناك.خانم ز-الف تا همين چند هفته پيش فكر مي كرد عقل چيز بسيار خوبي ست و به طبَع آن هر آنچه كه به عقل وابسته باشد هم لابد بايد چيز خوبي باشد.اما نه...اين طور نبود.خانم ز-الف اشتباه مي كرد.چون او حساب چهار عدد دندان عقلش را نكرده بود.دندان هاي عقلي كه در يك اقدام ناگهاني هر چهار تايشان بي عقلي كرده و مي خواستند پروژه سرويس كردن دهان خانم ز-الف را به سر منزل مقصود برسانند.همه اين پروژه سازي ها و شانتاژهايي كه از طرف دندان هاي عقل خانم ز-الف صورت ميگرفت مي توانست به راحتي مهار شده و او از دست آنها خلاص شود.منتها مشكلي وجود داشت.آن مشكل يك عدد تنفر تاريخي و عميق بود كه ريشه در اُنفوان كودكيه خانم ز-الف داشت.همانطور كه اشاره كردم خانم ز-الف سعي به دوست داشتنِ همه كس و همه چيز داشت ولي هيچ وقت نتوانست با فردي به نام دندانپزشك و با چيزي به نام دندانپزشكي كنار بيايد.اما در نهايت خانم ز-الف گول خورد.گول دندانپزشكي كه نيشش تا بناگوش باز بود.گول دندانپزشكي كه آمپول بي حسي را چنان با صلابت به دست گرفته بود كه گويي رستم است و آن هم گرزِ آهنينش.گول دندانپزشكي كه در جواب سوال مظلومانه خانم ز-الف مبني بر اينكه " دُكي درد داره آيا؟"   گفته بود :درد ...نه بابا ،دردش كجا بود. ودر جواب سوال دوم خانم ز-الف مبني بر اينكه" الان دقيقا مي خواين چي كار كنين؟"گفته بود:هيچي ،با يه تيغ  لثه ت رو بُرش ميدم بعد با اون مته قشنگم يه كم دندونتو خورد و خاكه شير ميكنم بعد اون انبردست خوشگلمو  برمي دارم لاشه دندونتو از لثه ت مي كشم بيرون بعد يه چند تا بخيه ناقابل ميزنم برات به اين صورت كه سوزنو مي كنم تو عمق لثه ت ميكشم بيرون بعد دوباره سوزنو ميكنم تو عمق لثه ت مي كشم بيرون بعد دوباره سوزنو....گويا خانم ز-الف نيازي به  گرز آهنين ...چيزه همان آمپول بي حسي نداشت زيرا با بياناته شيواي دكتر نه تنها دهان كه كلهم وجودش بي حس شده بود.تصوير دكتر هيچ وقت از ذهن خانم  ز-الف پاك نميشود،از بس كه  نيشش تا بناگوش باز بود،از بس كه بيان  خيلي شيوايي داشت ،از بس كه با صلابت بود ،از بس كه خالي مي بست در حد بوندس ليگا ،از بس كه...

خانوم ز-الف دختر خوبي ست . او سعي مي كند همه كس و همه چيز را دوست بدارد.البته او فقط سعي مي كند ها...


+ نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 23:8 توسط زهرا |

من مبتلا به سه سندروم مزمن هستم.از من نترسيد.واگير ندارد.اما هيچ تضميني هم نمي كنم مسري نباشد.

يك:سندرم استرس پيش از امتحانات(محدوده زماني:همون پيش از امتحانات ديگه)...دو: سندرم خود درگيري و محبوس كردن (محدوده زماني:دقيقا از روز اول امتحانات تا روز آخر) سه: يأس فلسفي وكنكاش در مورد چيستي و چراييه بودن وزيستن بعد آخرين امتحان كذايي(محدوده زماني:درست هنگام تحويل دادن آخرين برگه امتحاني به مراقب)

يقين دارم اگه يه وقتي يه جايي به سرم زد برم پيش يه روانپزشك به هيچ وجه نمي تونه  سندرم اولمو چماق كنه بكوبونه تو سرم چراكه به شدت طبيعي و نرماله وتقريبا 4/95% افراد رو كله پا ميكنه .منتها مشكل من دو مورد آخره.خيلي ضايع و به شدت فرسوده كنندس.لذا به دليل پاس كردن حداقل دو واحد روانشناسي و يه واحد روانپزشكي در ترمهاي ابتدايي بر خودم واجب دونستم همتي كرده و نسخه اي براي خودم بپيچم:

رهايي از سندرم اول:چه بايد كرد؟:مدارا...مدارا ...و باز هم مدارا(به جان خودم كار ديگه اي نميشه كرد)

چه كردم؟:مدارا ...مدارا ...وباز هم مدارا

رهايي از سندرم دوم:چه بايد كرد؟:پريزون بريك بازي و فرار کردن از زندانِ خودساخته

چه كردم؟:پيوستن به زمره علافان فستيوال(يا همان هنردوستان و منتقدانه روشنفكر و عشقه فيلمها و نميدانم چه و چه ...) و تماشاي مشت و لگد خوردنه يه مشت مرد تو تسويه حساب،زيارت يه  يوزارسيفِ مبتلا به شيزوفرني تو آل يا تحمل كردن يه  پايان بندي با مزخرفترين شكل ممكن بعد ديدن  صد سال به اين سالها...

رهايي از سندرم سوم:چه بايد كرد؟:طبق آخرين تحقيقات متوجه شدم علت زايش اين سندرم همانا ليست عجيب و كمي هم غريبه  "كارايي كه بايد بعد امتحانا بكنم" هستش وجالبه كه اين ليسته سي و دو ماده اي (فكر كن ،سي و دو كاري كه من بايد الاني كه از شر امتحانا خلاص شدم انجامشون بدم )كه قبل امتحانا با كلي ذوق نوشته بودمشون حالا با بي ذوقيِ تمام  نگاشون ميكنم.اصلا اين يأس و دپرسينگ لعنتي نمي دونم يهو چي ميشه ،از كجا پيداش ميشه كه يه دفه اي همه معادلاتمو به هم مي ريزه.شاعر ميگه آستين ها را بالا بايد زد، جور ديگر بايد ديد...

چه كردم؟:فعلا هيچ ...يه چشمم به ليست سي و دو ماده اييه يه چشمم هم به  صفحه بلاگفا براي نوشتن اين خزعبلات چشم ديگرم نيز(درونيه، ظاهري نيس)به دنبال بررسي اعماق ته وجودي و احيانا پيدا كردن يه جهش ‍ژنتيكي نامحسوس در عمق سلول ها ومابين كروموزوم هاي سيزده و چهارده ،كه چنين افتضاح روانپريشانه اي به بار آورده.

 

+ نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت 0:5 توسط زهرا |

اينقدر همه چيز برات عادي و يكنواخت شده كه حسابي شاكي هستي.با بي حوصلگي از خونه خارج ميشي.سرت رو، رو به آسمون مي گيري، به ناكجا خيره ميشي و ميگي "از اين يه  نواختي درمون بيار "

عادت نانوشته اي داري و طبق اون عادت هميشه كارتِ دو سفره مترو رو مي گيري حتي اگه سفر به اصطلاح درون شهريت در حده يكي دو ايستگاه باشه .پولتو روي باجه بليط فروشي ميذاري وبه مسؤل ِفروش فقط نگاه مي كني.اين عادت در وجودت اينقدر نهادينه شده كه فكر مي كني مسؤل ِفروش هم بايد همگام با اين عادت ِتو عمل كنه و اتوماتيك وار بليط دو سفره بهت بده.اما اون اتوماتيك وار مي پرسه:تك سفره يا دو سفره؟ تا مياي قيافه حق به جانب بگيري و بگي "خب دو سفره ديگه" ميبيني قيافه حق به جانب رو گرفتي اما نمي توني بگي "خب دو سفره ديگه".يه باره ديگه امتحان مي كني اينبار با يه قيافه معمولي و حتي نا اميدانه ،اما اصلا نمي توني بگي "خب دو سفره ديگه".مسؤل ِفروش پوزخندي مي زنه و يه تك سفره مي ذاره جلوت.بليط رو بر مي داري.قضيه رو جدي نمي گيري .فقط داري با خودت فكر مي كني قيافت در اون حالت چه شكلي ممكنه شده باشه كه اون زنه اخمالو يهو بهت پوزخند زده .

تو مترو نشستي.دلت دونات مي خواد .اما حتي يكي از اينهمه فروشنده دوروبرت كه تعدادشون طبق برآوردت بيشتر از مسافرا نباشه لا اقل مساويه اوناس ، نمي كنن محض رضاي خدا دونات بفروشن.داري كم كم تصميم مي گيري از دختره فروشنده اي كه كوله اي رو دوششه وبالا سرت وايستاده و ميك آپ صورتش كمه كمه دو ساعت و چهل و پنج دقيقه طول كشيده لواشك لقمه اي بگيري كه دره مترو وا ميشه و دختر بچه اي با يه كيسه پره دونات به تو لبخند مي زنه.تو هم بهش لبخند مي زني و مي خواي شروع كني به گفتنه جمله كليشه اييه "منم يه بسته دونات مي خوام دختر جون"ولي يه مشكلي وجود داره انگار.تو دهنت باز شده و لبات داره تكون مي خوره ولي هيچ صدايي ازت شنيده نميشه.بغل دستيت آنچنان نگاهِ بُهت انگيزي بهت ميندازه كه ترجيح مي دي نگاهتو ازش بدزدي.دختر دونات فروش پولو كه تو دستت مي بينه به سمتت مياد و يه بسته  بهت ميده.ازت ميپرسه بازم مي خواي و تو با اشاره سر مي گي نه .فكرت به شدت درگيره .نمي دوني در حال حاضر بايد بلند بزني زير گريه يا اينكه بزني به بي خيالي و دونات هات رو بخوري.

به مقصد رسيدي.هواي بيرون يه كم سرحالت اُورده.اما مثه اينكه سرحال بودن به تو نيومده.چراكه يه خانومي كه بچه اي هم بغلشه، كرور كرور ملتي كه شاد و خندان، نرم و نازك ،چست و چابك با دوپاي كودكا...(آخه ...الهي ...يه دفعه اي روحم نوستالژيش عود كرد!)در حال قدم زدن هستند رو ول كرده و با لحني تو اين مايه ها برميگرده از تو مي پرسه "خانِم جان مو ايجا غريبُم.اي نشونيو نشانِم بده".خب،طبق آدرسي كه دستشه بايد مستقيم بره تا به چهارراه برسه، به چهاراره كه رسيد بره سمته چپ ،اولين كوچه ،پلاك هم كه مشخصه.سرتو از رو كاغذ بلند ميكني و همين جور كه يه چشمت به خانومس يه چشمت به دهنه بچش كه هر آن ممكنه آب بينيش به داخل دهانش سرازير شه ،شمرده شمرده و با متانت داري آدرسو براش توضيح ميدي كه يهو كاغذو از دستت مي قاپه و زير لب با لحني تو اين مايه ها ميگه "خدا شِفات بده.بي خود نيس ميگن تو تِرون دِرد و مِرَض دِست از سره جِووناشونِم برنمي داره...هِي دَدَم واي...هِي".

محكم مي خوابوني زير گوشِت.اوووف.دردت ميگيره عجيب. به خودت ناسزا ميگي كه خوبت شد، تو خواب نيستي بيچاره،بيداري ...بيدار.و هرچي مي خواي خودتو به اون راه بزني،به خودت تلقين كني نه بابا من چيزيم نيس مثه هر روزم ،شايد صدام گرفته ،شايد گلوم درد مي كنه،شايد سندرم استرس پيش از امتحاناته ترمه،شايد....با اين وضعيت ترجيح ميدي امروزتو تعطيل كني و يه راس برگردي خونه.آره...استراحت از هرچيزي بهتره...

خدارو شكرمي كني كه كسي خونه نيست تا سؤال پيچت كنه .يه راست ميري تو اتاقت .درو ميبندي و خودتو پهن مي كني رو تخت.گوشيت زنگ مي خوره.دوستته .تازه يادت مي افته تو اين ساعت باهاش قرار داشتي.مي خواي گوشي رو برداري تا جوابشو بدي اما ظاهرا اين كار شدني نيست...اس ام اس مي دي بهش :halam khoob nist.sharmande.ghararemoon kansel.

جواب ميده:zereshk.ye bar ham ke ma zood oomadim sare gharar to nisti.hala chete

جواب ميدي:mikham harf bezanam vali nemitoonam

جواب مي ده:eival,fek konam lal shodi

 مي خواي يه اس ام اس حاويه هوارتا ناسزا و زبونت لال شه ايشالا براش سند كني كه...

كه تازه مي فهمي اي دل غافل... راست ميگه ها...با تموم علائم و نشانه هايي كه موجوده، دوستت پر بي راه نميگه و تو راهی نداری جز لال شدن.و در حالي كه دهنت باز و بسته مي شه و لبات بهم مي خوره و همچنان هيچ صدايي ازت خارج نميشه جمله اي با اين محتوا ميگي "حق با اونه.من لال شدم.چطور تا الان خودم نفهميدم."

جواب ميدي:che gham angiz!fek nemikardam enghad zood az yeknavakhti darbiam

 

+ نوشته شده در جمعه 18 دی1388ساعت 1:1 توسط زهرا |

بر دوش ِ دستانِ بي رمقم

 تن ِ بي جانت تشييع مي شود

ودر اين گير و داره بازيِ مرگ با دلِ ما

چقدر سرد است هوا...

+ نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 21:23 توسط زهرا |

وادار به سكوتِمان كردي

چشمانت را بستي و دهانت را باز

آرام كه شدي، پشيمان بودي

پريشان بوديم                         

چشمهامان پُر  آب،قلبهامان پُر تَرَك

 

+ نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 21:41 توسط زهرا |

به شدت خسته ام و دوست دارم هرچه سريع تر به خونه برسم.از اون روزاست كه بايد براي حفظ بقا هم كه شده قيد حسابگري اقتصادي رو زد و يه كله مسافتِ تا خونه رو دربست گرفت اما بازم مثل هميشه كه اول تصميمات درست مي گيرم اما در نهايت مزخرفترين راه ممكن رو انتخاب مي كنم ، سوار اولين اتوبوسي كه مياد ميشم.چشماي ناميدم صندلي خالي اي پيدا نمي كنه.حال و احوال درونيم اينقدر خسته و داغونه كه مطمئنم حال وهواي ظاهرم رو هم به شدت تحت تاثير قرار داده و در چنين شرايطي يقين دارم هر لحظه ممكنه يكي بلند شه و جاشو بهم بده.يه ده دقيقه اي گذشته و بدنم داره از مقادير ناچيز انرژي باقي مونده براي سرپا نگه داشتنم استفاده مي كنه...من همچنان منتظرم و چشم تو چشم و فيس تو فيس ملت مي شم تا بلكه توجهشان را بيشتر به حال نزارم جلب كنم اما تو بگو اپسيلوني توجهشون جلب بشه،نمي شه كه نمي شه.شرايط طوريه كه اگه خداي نكرده يكي هم  بينشون پيدا شه كه اشتباهي چشمش تو چشمام بيوفته به سرعت سرش رو به سمت شيشه چرخانده وآنچنان به دقت  به درختاي كنار خيابون ،ماشينا ،مردم ،خط كشي عابر پياده ،جوب آب و خلاصه هر چه را كه فكرش را بكني  خيره شده كه انگار بار اوليه كه چنين عجايبي رو مي بينه !كم كم وضعيت به سمتي پيش ميره كه من به اينكه حد اقل يكي  كيفم رو هم برام نگه داره ،دارم راضي مي شم اما در همين گيرو دار هست كه راننده براي تكميل پروژه خوشي دروني بنده ترمزي بس ناجوانمردانه ميگيره و من در همين لحظه احساس مي كنم خيلي شيك پرتاب مي شوم .آن هم چه پرتاب شدني.چشمامو كه باز مي كنم مي بينم كفه اتوبوس پهن شدم و در كمال تعجب به جاي اينكه  خواهران گرامي رو دور خودم ببينم ،برادران محترم رو  مي بينم در حالي كه چشمانشان گرد شده و قيافه شان عينهو علامت سوال.به عمق فاجعه وقتي پي ميبرم كه مسافت انتهاي جايگاه خواهران تا ابتداي جايگاه برادران را مي سنجم.فاصله بسي طولانيست !دلم مي خواهد بعد از اين پرتاب خفن كمي غش كنم و از حال بروم چرا كه اصلا ديگر جاني در بدنم نمانده اما جمعيت خواهران خير و مشتاق مگر مي گذارند.ملت آنچنان به طرفم هجوم مي آوردند كه كم كم خودم هم دلم به حال خودم ميسوزد و دلم مي خواهد هر كاري كه از دستم بر مي آيد براي خودم انجام دهم!و اين چنين است كه من در معرض سيل عظيمي ازمحبت قرار ميگيرم. حالا به جاي يك صندلي شيش هفتا صندلي برايم خالي شده،هف هشتا شوكولات به سمت حلقم فرو ميرود،يكي داره لباسامو مي تكونه، يكي داره ماساژم ميده ،يكي راني هلو رو از دست بچش مي گيره و بهم تعارف مي كنه ...برادرا هم كه مي بينن در قسمت زنونه كاري از دستشون بر نمياد به راننده اتوبوس و خانواده محترمشون سلام ميرسونن.و من هر چي فكر مي كنم مي بينم با بدن دردم مي تونم كنار بيام اما با پارادوكس رفتاري ملت نه....نه به اون درياي ِ بي توجهيشون و نه به اين سيل عظيم محبتشون...

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:24 توسط زهرا |