تبليغاتX
دختر اردیـــبـــهـــشـــت

تو تنهايي.همه جا ساكته.و اين سكوتِ لعنتي به جاي اينكه آرامش دهنده باشه بيشتر آزار دهنده اس.بايد خودتو سرگرم كني تا تنهايي اذيتت نكنه.وَره  روشنفكر مغزت تو رو ميكشونه سمت كتاب قطوري كه از كتابخونه گرفتي.به هيچ وجه تو مود كتاب خوندن اونم از نوع درسيش نيستي.اما چاره اي نداري،براي اينكه جلوش كم نياري كتابو باز مي كني و شروع مي كني به خوندن.هر چي بيشتر مي خوني كمتر ميفهمي.شرايطِ سختيه.انگاري وَر روشنفكر مغزت دلش به حالت مي سوزه چون تو رو در يك حركت ناگهاني پاس ميده به وَره ديگه مغزت .از اين پاسكاري خوشحالي. چون هميشه از اين "وَر" بيشتر خوشت ميومد تا اون "وَر"! اين وَره مغزت برنامه دمه دستيِ پيشنهاديش رو در بين سيل عظيمي از برنامه ها سرچ ميكنه و ميفرسته بيرون برات.برنامه پيچيده اييه گويا! اما تو از پسش برمياي.ابتدا بايد بري سمت آشپزخونه.سمت راست دومين كمد از پايين رو بايد باز كني.توي برنامه پيشنهادي كرانچي ،تخمه آفتابگردان ،لينا لوله اي وپفيلا ذكر شده اما ظاهرا فقط لينا لوله اي موجوده.هيچ اشكالي نداره .به فاز دوم برنامه رجوع ميكني.تي وي رو روشن ميكني.بعد از اينكه از يك ميري به پنچ باز از پنج مياي به يك واز وسط مياي به دو طرف،دچار يك خود در گيري مي شي كه نهايتاً تصميم مي گيري شبكه شيش رو ببيني.با پايان يافتن لينا لوله اي اخبار هم به خيرو خوشي پايان مي يابد و تو نسبتاً و نه دقيقاً مي فهمي دنيا دسته كيه .از شيش ميري به سه .همه در يك حركت ناگهاني دارن به هم پيشنهاد ازدواج ميدن و فرت و فرت عاشق ميشن و حالشان اصلا دست خودشان نيست.از سه به دو مي روي.اوضاع و احوال با كانال قبليه فرق چنداني ندارد فقط اينجا هنوز تو مراسم خواستگاري گير كردن .واز در و ديوارعمارتشان خواستگار است كه ميريزدپايين.از سه به يك نقل مكان ميكني.تقريبا مثل قبلي ها حال و هواي عشقولانه اي در فضا حاكم است .منتها چون شبكه ، شبكه ملي ست  دوران عشقولانگي هايش به دوره بابا بزرگت اينا مربوط مي شود.و نمي داني چرا وسط مراسم عروسي يكي مدام مي خواهد تو آفتابه برود؟! هر چه بيشتر مي بيني بيشتر گيج ميشوي .و قضيه به جايي مي رسد كه تو حساب اين همه دلباختگي از دستت در مي رود.نمي داني اول بهزاد و يلدا عاشق شدند يا بي‍ژن و ايران يا كه اصلا ليلا و شاهرخ خان ! وَره روشنفكر مغزت عنان از كف داده و وارد ماجرا ميشود و تو را از اينهمه ماجراي عشقي مي رهاند.اقدام دلاورانه ، جسورانه و صد البته روشنفكرگرايانه اش را مي ستايي وبه سمت كتاب قطورِ امانت گرفته از كتابخانه خيز برمي داري و اين چنين است كه به گمانم رستگار مي شوي.

 

+ شنبه 2 آبان1388ساعت 13:18 _ زهرا |

دوست دارم جفت پا به ديوارهایِ كوچه هایِ بن بستِ اين روزهايم ،حمله كنم.

حيف...حيف كه كفشهايم را تازه خريدم.

+ جمعه 24 مهر1388ساعت 9:1 _ زهرا |

اي كاش گوشام توانايي فيلتر كردن داشت و حتي چشمام...آنوقت زندگي روي خوشش را به من هم نشان مي داد، وقتي كه ديگر هيچ كس وهيچ چيزاجازه پیدا نمی کرد تفريح ناسالمه اسكي رو مخ بنده  را تجربه کند...بايد خودم دست به كار شوم...اختراع فيلتراسيون سمعي و بصري را مي گويم...

+ یکشنبه 12 مهر1388ساعت 21:26 _ زهرا |

ماه رمضون ساعت خوابمو به هم ريخته.اولين روز و اولين ساعت با يه واحدِ مهم شروع ميشه.اما من خواب موندم.با اين اميد كه استاد سخت نمي گيره و روزه اوله دل از خوابيدن ميكنم.سوار تاكسي ميشم.بدون هيچ عمدي درو محكم به هم ميزنم.تا ميام از راننده معذرت بخوام داد ميزنه سرم كه مگه دره طويله س كه اينطوري به هم مي كبونيش. از جواب دادن و دهن به دهن شدن باهاش بيزارم.تا رسيدن به مقصد خودمو كنترل ميكنم.موقع پياده شدن بقيه پولمو دارم ميگيرم ازش كه ميگه خانوم من اعصاب درست حسابي ندارم ببخشيد اگه....نمي ذارم حرفشو تموم كنه پياده مي شم درو محكم ميبندم .درست مثله بستنه دره يك طويله.صبحونه نخوردم.هوا بارونيه و زمينا خيس.فشارم افتاده.يه شكلات از كيفم درميارم.سرگرم باز كردن شكلاتم كه پام تو يه چاله كم عمق ولي پر از آب فرومي ره.درد پام يه طرف ،گِلي بودن آب يه طرف،خنديدن كارگر افغاني در حال بيل زدن هم يه طرف.پله ها رو دوتا يكي ميرم بالا تا لا اقل به نيم ساعت آخر كلاس برسم.در ميزنم .آروم سلام ميدم و بدون هيچ حركت اضافي ميرم بشينم.اما استاد با جمله كليشه ايش منو سر جام ميخكوب ميكنه : ساعته خواب خانوم...هميشه  تو چنين شرايطي كلي جواب كليشه اي و استاد راضي كن داشتم اما الان....هَنگم ...دارم همين جور به استاد نگاه مي كنم و طويله راننده...بارون...چاله...افغاني...گِل ...شكلات...ساعت خواب......تو سرم رژه مي ره.

 

+ دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 19:4 _ زهرا |

روز ق د س : بميرم براي اين فلسطينيا...اسرائيل كه خونه زندگيشونو غصب كرد،از دار دنيا همين يه روز به نامشون بود اونم برخي دارن غصب مي كنن گويا...!

+ پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 15:21 _ زهرا

جديداً زدم تو كار اين كفشايي كه پاشنه مخفي داره،يعني اصلا غير اين مدل ،مدل ديگه اي اين دلو رو راضي نمي كنه...چي؟ قدم كوتاهه؟...نه بابا عيب نذار رو دختر مردم الكي ،قدم خيلي هم نرماله...چي؟...سه چار سانت افزايش قد كه ديگه اين حرفا رو نداره؟....نخيرم خيلي هم اين حرفا رو داره ...اصولا شاعر ميگه آنجا خر كِيفي كه دلت خر كيف باشه ،دل ما نيزجديداً خاله زنكي شده براي خودش بيا و ببين... و سرگرم است به چند سانتي متر روند صعودي در قد .اصلا يه كم اگه فرا جناحي فكر كني و منصف باشي به دل من حق مي دي چون من لحظه اي رو تصور ميكنم  كه عمري شما تصورشو كنين ...فِك كن...دوستت تو رو مي بينه ،ميگه بـــــــــه بـــــــه عجب قدي كشيدي تو! ...و در اون لحظه هيجان انگيز و با شكوه كه چشم ها به طرف تو برگشته و مرحبا و فتبارك الله نثار قد و بالايت ميكنند،تو نيز احساس برنج محسن بودن بهت دست مي ده...و چه حس نابيه...!

 

+ یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 12:30 _ زهرا |

شب قدر مي خواهد دلم

نه براي يك شب...نه دو شب...هزاران شب

سبحانك يا لا اله الا انت مي خواهد دلم

نه يك مرتبه...نه دومرتبه...هزاران مرتبه

بك يا الله...بمحمد ٍ ...بعلي ٍ .....مي خواهد دلم

نه براي چند شب...نه ده مرتبه

براي هزاران شب...هزاران مرتبه

 

+ جمعه 13 شهریور1388ساعت 13:13 _ زهرا |

اصلاح طلبان ِ خود را به ما بسپاريد.كمترين زمان ،بيشترين اثر دهي.اصلاح طلب وارد مي شويد ،اصولگرا خارج.چرخش صدوهشتاد درجه اي را با ما تجربه كنيد.بدون درد و سوزش .صد در صد تضميني.

                                           با تشكر.زندان اوين

+ سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 22:47 _ زهرا |

۱- اگه مي شه خجالت بكشين.اگه ميشه به جاي خودتون خجالت بكشين.من ديگه خسته شدم.نمي تونم.نمي تونم ديگه جاي اشتباهات شما ،جاي ندونم كاري هاي شما،جاي بي قيدي ها وبي خيالي هاي شما خجالت بكشم.نمي دونم چرا من به جاي یکی دیگه مدام دارم خجالت مي كشم.يكي ديگه با عجله رد مي شه و به پيرمرد توي پياده رو تنه مي زنه وعذر خواهي نمي كنه ،پيرمرد نحيف كه تعادلش به هم خورده نگاهش كه تو نگاهم مي افته، من خجالت مي كشم .يكي ديگه تو مترو جلوي چشم ملت به دوستش(تاكيد مي كنم به دوستش)به شوخي فحشي مي ده كه من حتي به دشمنم هم دلم نمياد بگم!،اونوقت نمي دونم چرا من از نگاه هاي مردم و نچ نچ كردنو سر تکون دادنشون به اون دختر سرخ مي شم."يكي ديگه".....ولش كن ،حوصله  گفتن تك تكشونو ندارم ...خسته شدم ...يه كم خجالت بكشين...به جاي خودتون.  

۲- ايشالا كه نسلتون منقرض شه.الهي بميرين كه قلب ضعيف منو كه با باتري هم كار مي كنه به نابودي كشوندين.الهي يه  ليوان آبه خوش از گلوتون پايين نره(با لیوان آب نمی خورن بی سواد!)....در كمدو كه باز كردم با اون قيافه ضايش زل زد تو چشمام .منم ناخوداگاه در رو روش دو قفله كردم ،زدم از اتاق بيرون.بعد از اين كه يكي از دلاوران منزل جنازشو فرستاد آشغالي داشتم در مورد چيستي و چراييه دو قفله كردن در كمد با خودم كلنجار مي رفتم.فكر كن يه قفله هم نه...دو قفله! اونم برای یه سوسک دست و پا بلوری(آیکون چندش و انزجار!)

 

+ پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 16:13 _ زهرا |

 از شنبه درون خود تلنبار شدیم

تا آخر پنجشنبه تکرار شدیم

خیر سرمان منتظر دیداریم

جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم

"جلیل صفر بیگی"

+ پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12:35 _ زهرا |