تبليغاتX
دختر اردیـــبـــهـــشـــت

اينقدر همه چيز برات عادي و يكنواخت شده كه حسابي شاكي هستي.با بي حوصلگي از خونه خارج ميشي.سرت رو، رو به آسمون مي گيري، به ناكجا خيره ميشي و ميگي "از اين يه  نواختي درمون بيار "

عادت نانوشته اي داري و طبق اون عادت هميشه كارتِ دو سفره مترو رو مي گيري حتي اگه سفر به اصطلاح درون شهريت در حده يكي دو ايستگاه باشه .پولتو روي باجه بليط فروشي ميذاري وبه مسؤل ِفروش فقط نگاه مي كني.اين عادت در وجودت اينقدر نهادينه شده كه فكر مي كني مسؤل ِفروش هم بايد همگام با اين عادت ِتو عمل كنه و اتوماتيك وار بليط دو سفره بهت بده.اما اون اتوماتيك وار مي پرسه:تك سفره يا دو سفره؟ تا مياي قيافه حق به جانب بگيري و بگي "خب دو سفره ديگه" ميبيني قيافه حق به جانب رو گرفتي اما نمي توني بگي "خب دو سفره ديگه".يه باره ديگه امتحان مي كني اينبار با يه قيافه معمولي و حتي نا اميدانه ،اما اصلا نمي توني بگي "خب دو سفره ديگه".مسؤل ِفروش پوزخندي مي زنه و يه تك سفره مي ذاره جلوت.بليط رو بر مي داري.قضيه رو جدي نمي گيري .فقط داري با خودت فكر مي كني قيافت در اون حالت چه شكلي ممكنه شده باشه كه اون زنه اخمالو يهو بهت پوزخند زده .

تو مترو نشستي.دلت دونات مي خواد .اما حتي يكي از اينهمه فروشنده دوروبرت كه تعدادشون طبق برآوردت بيشتر از مسافرا نباشه لا اقل مساويه اوناس ، نمي كنن محض رضاي خدا دونات بفروشن.داري كم كم تصميم مي گيري از دختره فروشنده اي كه كوله اي رو دوششه وبالا سرت وايستاده و ميك آپ صورتش كمه كمه دو ساعت و چهل و پنج دقيقه طول كشيده لواشك لقمه اي بگيري كه دره مترو وا ميشه و دختر بچه اي با يه كيسه پره دونات به تو لبخند مي زنه.تو هم بهش لبخند مي زني و مي خواي شروع كني به گفتنه جمله كليشه اييه "منم يه بسته دونات مي خوام دختر جون"ولي يه مشكلي وجود داره انگار.تو دهنت باز شده و لبات داره تكون مي خوره ولي هيچ صدايي ازت شنيده نميشه.بغل دستيت آنچنان نگاهِ بُهت انگيزي بهت ميندازه كه ترجيح مي دي نگاهتو ازش بدزدي.دختر دونات فروش پولو كه تو دستت مي بينه به سمتت مياد و يه بسته  بهت ميده.ازت ميپرسه بازم مي خواي و تو با اشاره سر مي گي نه .فكرت به شدت درگيره .نمي دوني در حال حاضر بايد بلند بزني زير گريه يا اينكه بزني به بي خيالي و دونات هات رو بخوري.

به مقصد رسيدي.هواي بيرون يه كم سرحالت اُورده.اما مثه اينكه سرحال بودن به تو نيومده.چراكه يه خانومي كه بچه اي هم بغلشه، كرور كرور ملتي كه شاد و خندان، نرم و نازك ،چست و چابك با دوپاي كودكا...(آخه ...الهي ...يه دفعه اي روحم نوستالژيش عود كرد!)در حال قدم زدن هستند رو ول كرده و با لحني تو اين مايه ها برميگرده از تو مي پرسه "خانِم جان مو ايجا غريبُم.اي نشونيو نشانِم بده".خب،طبق آدرسي كه دستشه بايد مستقيم بره تا به چهارراه برسه، به چهاراره كه رسيد بره سمته چپ ،اولين كوچه ،پلاك هم كه مشخصه.سرتو از رو كاغذ بلند ميكني و همين جور كه يه چشمت به خانومس يه چشمت به دهنه بچش كه هر آن ممكنه آب بينيش به داخل دهانش سرازير شه ،شمرده شمرده و با متانت داري آدرسو براش توضيح ميدي كه يهو كاغذو از دستت مي قاپه و زير لب با لحني تو اين مايه ها ميگه "خدا شِفات بده.بي خود نيس ميگن تو تِرون دِرد و مِرَض دِست از سره جِووناشونِم برنمي داره...هِي دَدَم واي...هِي".

محكم مي خوابوني زير گوشِت.اوووف.دردت ميگيره عجيب. به خودت ناسزا ميگي كه خوبت شد، تو خواب نيستي بيچاره،بيداري ...بيدار.و هرچي مي خواي خودتو به اون راه بزني،به خودت تلقين كني نه بابا من چيزيم نيس مثه هر روزم ،شايد صدام گرفته ،شايد گلوم درد مي كنه،شايد سندرم استرس پيش از امتحاناته ترمه،شايد....با اين وضعيت ترجيح ميدي امروزتو تعطيل كني و يه راس برگردي خونه.آره...استراحت از هرچيزي بهتره...

خدارو شكرمي كني كه كسي خونه نيست تا سؤال پيچت كنه .يه راست ميري تو اتاقت .درو ميبندي و خودتو پهن مي كني رو تخت.گوشيت زنگ مي خوره.دوستته .تازه يادت مي افته تو اين ساعت باهاش قرار داشتي.مي خواي گوشي رو برداري تا جوابشو بدي اما ظاهرا اين كار شدني نيست...اس ام اس مي دي بهش :halam khoob nist.sharmande.ghararemoon kansel.

جواب ميده:zereshk.ye bar ham ke ma zood oomadim sare gharar to nisti.hala chete

جواب ميدي:mikham harf bezanam vali nemitoonam

جواب مي ده:eival,fek konam lal shodi

 مي خواي يه اس ام اس حاويه هوارتا ناسزا و زبونت لال شه ايشالا براش سند كني كه...

كه تازه مي فهمي اي دل غافل... راست ميگه ها...با تموم علائم و نشانه هايي كه موجوده، دوستت پر بي راه نميگه و تو راهی نداری جز لال شدن.و در حالي كه دهنت باز و بسته مي شه و لبات بهم مي خوره و همچنان هيچ صدايي ازت خارج نميشه جمله اي با اين محتوا ميگي "حق با اونه.من لال شدم.چطور تا الان خودم نفهميدم."

جواب ميدي:che gham angiz!fek nemikardam enghad zood az yeknavakhti darbiam

 

+ جمعه 18 دی1388ساعت 1:1 _ زهرا |

بر دوش ِ دستانِ بي رمقم

 تن ِ بي جانت تشييع مي شود

ودر اين گير و داره بازيِ مرگ با دلِ ما

چقدر سرد است هوا...

+ شنبه 28 آذر1388ساعت 21:23 _ زهرا |

وادار به سكوتِمان كردي

چشمانت را بستي و دهانت را باز

آرام كه شدي، پشيمان بودي

پريشان بوديم                         

چشمهامان پُر  آب،قلبهامان پُر تَرَك

 

+ جمعه 13 آذر1388ساعت 21:41 _ زهرا |

به شدت خسته ام و دوست دارم هرچه سريع تر به خونه برسم.از اون روزاست كه بايد براي حفظ بقا هم كه شده قيد حسابگري اقتصادي رو زد و يه كله مسافتِ تا خونه رو دربست گرفت اما بازم مثل هميشه كه اول تصميمات درست مي گيرم اما در نهايت مزخرفترين راه ممكن رو انتخاب مي كنم ، سوار اولين اتوبوسي كه مياد ميشم.چشماي ناميدم صندلي خالي اي پيدا نمي كنه.حال و احوال درونيم اينقدر خسته و داغونه كه مطمئنم حال وهواي ظاهرم رو هم به شدت تحت تاثير قرار داده و در چنين شرايطي يقين دارم هر لحظه ممكنه يكي بلند شه و جاشو بهم بده.يه ده دقيقه اي گذشته و بدنم داره از مقادير ناچيز انرژي باقي مونده براي سرپا نگه داشتنم استفاده مي كنه...من همچنان منتظرم و چشم تو چشم و فيس تو فيس ملت مي شم تا بلكه توجهشان را بيشتر به حال نزارم جلب كنم اما تو بگو اپسيلوني توجهشون جلب بشه،نمي شه كه نمي شه.شرايط طوريه كه اگه خداي نكرده يكي هم  بينشون پيدا شه كه اشتباهي چشمش تو چشمام بيوفته به سرعت سرش رو به سمت شيشه چرخانده وآنچنان به دقت  به درختاي كنار خيابون ،ماشينا ،مردم ،خط كشي عابر پياده ،جوب آب و خلاصه هر چه را كه فكرش را بكني  خيره شده كه انگار بار اوليه كه چنين عجايبي رو مي بينه !كم كم وضعيت به سمتي پيش ميره كه من به اينكه حد اقل يكي  كيفم رو هم برام نگه داره ،دارم راضي مي شم اما در همين گيرو دار هست كه راننده براي تكميل پروژه خوشي دروني بنده ترمزي بس ناجوانمردانه ميگيره و من در همين لحظه احساس مي كنم خيلي شيك پرتاب مي شوم .آن هم چه پرتاب شدني.چشمامو كه باز مي كنم مي بينم كفه اتوبوس پهن شدم و در كمال تعجب به جاي اينكه  خواهران گرامي رو دور خودم ببينم ،برادران محترم رو  مي بينم در حالي كه چشمانشان گرد شده و قيافه شان عينهو علامت سوال.به عمق فاجعه وقتي پي ميبرم كه مسافت انتهاي جايگاه خواهران تا ابتداي جايگاه برادران را مي سنجم.فاصله بسي طولانيست !دلم مي خواهد بعد از اين پرتاب خفن كمي غش كنم و از حال بروم چرا كه اصلا ديگر جاني در بدنم نمانده اما جمعيت خواهران خير و مشتاق مگر مي گذارند.ملت آنچنان به طرفم هجوم مي آوردند كه كم كم خودم هم دلم به حال خودم ميسوزد و دلم مي خواهد هر كاري كه از دستم بر مي آيد براي خودم انجام دهم!و اين چنين است كه من در معرض سيل عظيمي ازمحبت قرار ميگيرم. حالا به جاي يك صندلي شيش هفتا صندلي برايم خالي شده،هف هشتا شوكولات به سمت حلقم فرو ميرود،يكي داره لباسامو مي تكونه، يكي داره ماساژم ميده ،يكي راني هلو رو از دست بچش مي گيره و بهم تعارف مي كنه ...برادرا هم كه مي بينن در قسمت زنونه كاري از دستشون بر نمياد به راننده اتوبوس و خانواده محترمشون سلام ميرسونن.و من هر چي فكر مي كنم مي بينم با بدن دردم مي تونم كنار بيام اما با پارادوكس رفتاري ملت نه....نه به اون درياي ِ بي توجهيشون و نه به اين سيل عظيم محبتشون...

+ یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:24 _ زهرا |

تو تنهايي.همه جا ساكته.و اين سكوتِ لعنتي به جاي اينكه آرامش دهنده باشه بيشتر آزار دهنده اس.بايد خودتو سرگرم كني تا تنهايي اذيتت نكنه.وَره  روشنفكر مغزت تو رو ميكشونه سمت كتاب قطوري كه از كتابخونه گرفتي.به هيچ وجه تو مود كتاب خوندن اونم از نوع درسيش نيستي.اما چاره اي نداري،براي اينكه جلوش كم نياري كتابو باز مي كني و شروع مي كني به خوندن.هر چي بيشتر مي خوني كمتر ميفهمي.شرايطِ سختيه.انگاري وَر روشنفكر مغزت دلش به حالت مي سوزه چون تو رو در يك حركت ناگهاني پاس ميده به وَره ديگه مغزت .از اين پاسكاري خوشحالي. چون هميشه از اين "وَر" بيشتر خوشت ميومد تا اون "وَر"! اين وَره مغزت برنامه دمه دستيِ پيشنهاديش رو در بين سيل عظيمي از برنامه ها سرچ ميكنه و ميفرسته بيرون برات.برنامه پيچيده اييه گويا! اما تو از پسش برمياي.ابتدا بايد بري سمت آشپزخونه.سمت راست دومين كمد از پايين رو بايد باز كني.توي برنامه پيشنهادي كرانچي ،تخمه آفتابگردان ،لينا لوله اي وپفيلا ذكر شده اما ظاهرا فقط لينا لوله اي موجوده.هيچ اشكالي نداره .به فاز دوم برنامه رجوع ميكني.تي وي رو روشن ميكني.بعد از اينكه از يك ميري به پنچ باز از پنج مياي به يك واز وسط مياي به دو طرف،دچار يك خود در گيري مي شي كه نهايتاً تصميم مي گيري شبكه شيش رو ببيني.با پايان يافتن لينا لوله اي اخبار هم به خيرو خوشي پايان مي يابد و تو نسبتاً و نه دقيقاً مي فهمي دنيا دسته كيه .از شيش ميري به سه .همه در يك حركت ناگهاني دارن به هم پيشنهاد ازدواج ميدن و فرت و فرت عاشق ميشن و حالشان اصلا دست خودشان نيست.از سه به دو مي روي.اوضاع و احوال با كانال قبليه فرق چنداني ندارد فقط اينجا هنوز تو مراسم خواستگاري گير كردن .واز در و ديوارعمارتشان خواستگار است كه ميريزدپايين.از سه به يك نقل مكان ميكني.تقريبا مثل قبلي ها حال و هواي عشقولانه اي در فضا حاكم است .منتها چون شبكه ، شبكه ملي ست  دوران عشقولانگي هايش به دوره بابا بزرگت اينا مربوط مي شود.و نمي داني چرا وسط مراسم عروسي يكي مدام مي خواهد تو آفتابه برود؟! هر چه بيشتر مي بيني بيشتر گيج ميشوي .و قضيه به جايي مي رسد كه تو حساب اين همه دلباختگي از دستت در مي رود.نمي داني اول بهزاد و يلدا عاشق شدند يا بي‍ژن و ايران يا كه اصلا ليلا و شاهرخ خان ! وَره روشنفكر مغزت عنان از كف داده و وارد ماجرا ميشود و تو را از اينهمه ماجراي عشقي مي رهاند.اقدام دلاورانه ، جسورانه و صد البته روشنفكرگرايانه اش را مي ستايي وبه سمت كتاب قطورِ امانت گرفته از كتابخانه خيز برمي داري و اين چنين است كه به گمانم رستگار مي شوي.

 

+ شنبه 2 آبان1388ساعت 13:18 _ زهرا |

دوست دارم جفت پا به ديوارهایِ كوچه هایِ بن بستِ اين روزهايم ،حمله كنم.

حيف...حيف كه كفشهايم را تازه خريدم.

+ جمعه 24 مهر1388ساعت 9:1 _ زهرا |

اي كاش گوشام توانايي فيلتر كردن داشت و حتي چشمام...آنوقت زندگي روي خوشش را به من هم نشان مي داد، وقتي كه ديگر هيچ كس وهيچ چيزاجازه پیدا نمی کرد تفريح ناسالمه اسكي رو مخ بنده  را تجربه کند...بايد خودم دست به كار شوم...اختراع فيلتراسيون سمعي و بصري را مي گويم...

+ یکشنبه 12 مهر1388ساعت 21:26 _ زهرا |

ماه رمضون ساعت خوابمو به هم ريخته.اولين روز و اولين ساعت با يه واحدِ مهم شروع ميشه.اما من خواب موندم.با اين اميد كه استاد سخت نمي گيره و روزه اوله دل از خوابيدن ميكنم.سوار تاكسي ميشم.بدون هيچ عمدي درو محكم به هم ميزنم.تا ميام از راننده معذرت بخوام داد ميزنه سرم كه مگه دره طويله س كه اينطوري به هم مي كبونيش. از جواب دادن و دهن به دهن شدن باهاش بيزارم.تا رسيدن به مقصد خودمو كنترل ميكنم.موقع پياده شدن بقيه پولمو دارم ميگيرم ازش كه ميگه خانوم من اعصاب درست حسابي ندارم ببخشيد اگه....نمي ذارم حرفشو تموم كنه پياده مي شم درو محكم ميبندم .درست مثله بستنه دره يك طويله.صبحونه نخوردم.هوا بارونيه و زمينا خيس.فشارم افتاده.يه شكلات از كيفم درميارم.سرگرم باز كردن شكلاتم كه پام تو يه چاله كم عمق ولي پر از آب فرومي ره.درد پام يه طرف ،گِلي بودن آب يه طرف،خنديدن كارگر افغاني در حال بيل زدن هم يه طرف.پله ها رو دوتا يكي ميرم بالا تا لا اقل به نيم ساعت آخر كلاس برسم.در ميزنم .آروم سلام ميدم و بدون هيچ حركت اضافي ميرم بشينم.اما استاد با جمله كليشه ايش منو سر جام ميخكوب ميكنه : ساعته خواب خانوم...هميشه  تو چنين شرايطي كلي جواب كليشه اي و استاد راضي كن داشتم اما الان....هَنگم ...دارم همين جور به استاد نگاه مي كنم و طويله راننده...بارون...چاله...افغاني...گِل ...شكلات...ساعت خواب......تو سرم رژه مي ره.

 

+ دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 19:4 _ زهرا |

روز ق د س : بميرم براي اين فلسطينيا...اسرائيل كه خونه زندگيشونو غصب كرد،از دار دنيا همين يه روز به نامشون بود اونم برخي دارن غصب مي كنن گويا...!

+ پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 15:21 _ زهرا

جديداً زدم تو كار اين كفشايي كه پاشنه مخفي داره،يعني اصلا غير اين مدل ،مدل ديگه اي اين دلو رو راضي نمي كنه...چي؟ قدم كوتاهه؟...نه بابا عيب نذار رو دختر مردم الكي ،قدم خيلي هم نرماله...چي؟...سه چار سانت افزايش قد كه ديگه اين حرفا رو نداره؟....نخيرم خيلي هم اين حرفا رو داره ...اصولا شاعر ميگه آنجا خر كِيفي كه دلت خر كيف باشه ،دل ما نيزجديداً خاله زنكي شده براي خودش بيا و ببين... و سرگرم است به چند سانتي متر روند صعودي در قد .اصلا يه كم اگه فرا جناحي فكر كني و منصف باشي به دل من حق مي دي چون من لحظه اي رو تصور ميكنم  كه عمري شما تصورشو كنين ...فِك كن...دوستت تو رو مي بينه ،ميگه بـــــــــه بـــــــه عجب قدي كشيدي تو! ...و در اون لحظه هيجان انگيز و با شكوه كه چشم ها به طرف تو برگشته و مرحبا و فتبارك الله نثار قد و بالايت ميكنند،تو نيز احساس برنج محسن بودن بهت دست مي ده...و چه حس نابيه...!

 

+ یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 12:30 _ زهرا |